پیرمرد نگاهی به دور و اطرافش کرد
لعنتی یه سنگ گرد و خوش دست هم گیر نمی آد
لا مذهب
.
آها این هم یه سنگ گرد و قلمبه ، چه به آدم چشمک می زنه.
نه بذار یه سبد دیگه هم سنگ جمع کنم . حاج اضغر می گفت : اونطرف تپه سنگهای خوش دستی پیدا می شه. نه سنگین ، نه سبک .
برم اونجا بهتره، یه سبد هم برای بچه ها پر می کنم .
امروز فروش زیاده و در ضمن ثوابش هم .
خوب دیگه بسه
.
اوهی الاغ عزیز -- صدای ممتد سوت های پیر مرد - بیا اینجا داره دیر می شه.
آی مردم بدوید . داره سنگا تمام می شه . هم ثواب دنیوی داره ، هم اخروی .
بدوید.
پیرمرد دستمال رو از جیبش در آورد و عرقهاشو پاک کرد . اره ، به این می گن یه کار حلال .
مردم کم کم جمع می شدن همه منتظر بودن . پیر مرد یه نگاه به سبد هاش کرد . و باز نعره زد بدوید تمام شد .
آقا پنج تا سنگ هم به من می دی ؟
اره عزیزم بیا برای شماها هم جمع کردم .
ببین مامانت نمی خواد ؟
یه نگاه به سمت مادر کرد .
با اشاره مادر پنج تا سنگ هم برای اون خرید.
دیگه وقتش شده بود ، چاله کن هم یه چاله یک متری حفر کرده بود .
ماشین کمیته رسید . پیر مرد گفت : به جمال محمدی صلوات ، لعنت بر هر چی آدم بی بته و بی پدره .
زن رو پیاده کردن و یک مامور زن اون را تا چاله همراهی کرد و هلش داد داخل چاله .
زن یه ناله کرد ، معلوم بود که به پاهاش آسیب دیده . چاله کن به طرفش امد و چاله رو پر کرد و خاک دور اون رو محکم کرد .
مامور از ماشین پیاده شد و یه کاغذ رو از جیبش در آورد .
به حکم شرع ، این زن به علت انجام کارهای خلاف شرع ، زنا و ایجاد مزاحمت برای خانوادهای محترم و به علت تقاضای مردم به سنگسار محکوم است .
پیرمرد دوباره فریاد زد : باز یه صلوات محمدی به سلامتی جناب سروان .
یه نگاه به ته سبد کرد و چند تا قلوه سنگ آخری هم خودش برداشت .
مامور با پرتاب اولین سنگ اجرای حکم رو اعلام کرد . و مردم هم شروع کردن .
در میون شور و شعف مردم دو صدا خیلی به گوش می رسید . یکی داد و فریاد بچه ها که با هم برای زدن سر متهمه کل گذاشته بودن و دیگری ، زجه ها و ناله های زن .
پنج دقیقه گذشت ، دیگه سنگها تمام شده بود .
باز پیر مرد فریاد زد : یه صلوات محمدی برای سلامتی خودتون و بعدش جمعیت رو شکافت و به طرف زن رفت و چند تا سنگ آخر رو هم زد و گفت : لعنت بر این این سلیته های فاحشه . خدا نسلشون رو از روی زمین برداره و دستهاشو به طرف آسمون برد و یه ذکری گفت و یه تف هم به طرف زن کرد و دوباره دولا دولا به طرف جاش برگشت .
مامور به طرف زن رفت و گفت آخرین وصیتت چیه ؟
زن که از درد می نالید ، سرش رو به طرف مامور کرد و گفت : پسرم رو می خوام ، احمد ، احمد.
مامور از جاش بلند شد و گفت : احمد کیه ؟ احمد کیه؟
بعد از چند لحظه یه پسر 13 - 14 ساله در حالیکه جلوی صورتش رو با دست گرفته بود و قطرات اشک از اون می چکید به سمت مامور امد .
احمد منم .
اها پس اون مادر جنده تویی ؟
برو ببین مادر فاحشه ات چه زری داره.
دیگه طاقت نیاورد به طرف مادرش رفت و روی خاک افتاد .
مادر ، مادر، از خاک بیرونت میارم ، تو رو به << خدا >> نمیر .
که ناگهان با لگد مامور نقش زمین شد.
پسره بی پدر ، گه خوردی اسم خدا رو پهلوی این لکاته آوردی . ایندفعه .....
احمد از جاش بلند شد و به طرف مادر رفت .
عزیزم احمد ، اون گمشده ای که دنبالش می گشتی اوناها ، و با دست به طرف پیر مرد اشاره کرد و فریاد زد :
اون پدرته ...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت