تبليغاتX
دقایق عشق

دقایق عشق

يه دل ميتونه اسير باشه چون اون زمانی که اسيره واسش لذت بخشه و اون دقا يق همون دقا يق عشقه

دوست دارم همسر عزیزم

این قد تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو این جوری دوست نداره
این قد برات می میرم ، قد یه دنیا خوبی ، قد هزار تا ستاره
بی تو دلم می گیره ، وقتی تنها می شم ، کارم انتظاره
این قد تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو این جوری دوست نداره

وقتی نگاهم می کنی ، قشنگی هاتو دوست دارم
حالت معصوم چشات ، رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو می شنوم ، دلم برات پر می زنه
ترس یه روز ندیدنت ، غم بزرگ قلبمه

این قد تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو این جوری دوست نداره
این قد برات می میرم ، قد یه دنیا خوبی ، قد هزار تا ستاره
بی تو دلم می گیره ، وقتی تنها می شم ، کارم انتظاره
این قد تو رو دوست دارم که هیچ کسی ، کسی رو این جوری دوست نداره

وقتی نگاهم می کنی ، قشنگی هاتو دوست دارم
حالت معصوم چشات ، رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو می شنوم ، دلم برات پر می زنه
ترس یه روز ندیدنت ، غم بزرگ قلبمه


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها.من اومدم. بعد از 1سال و نیم یا شایدم 2 سال...

مریم و امیر درروز 11/2/88عقد کردن...

ایشالا که همه خوشبخت بشن من و امیر جونمم همینطوووووووووورر

تبریییییک میگم به خودمون ....

بعد از این همه سختی خدا جونم کمکمون کرد.خدا جونم مرسی و یه عالمه ممنونم.

ایشالا که خوشبخت خوشبخت خوشبخت بشیییییییم


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم ...

دوستت دارم بيشتر از ديروووز...

 

كمتر از فردا ... 

 

اميرم تو را به خاطر وجود نازنينت و همه ي مهربونيات

 

دوستت دارم

 

دوستت دارم بهترينم...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت


تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم


تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

به خاطر عطر گل مریم دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت


 

 

مریم دوستت دارم


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت


بیا ...

بيا...بيا دو خط موازي نباشيم...

بيا و دلتنگي هايمان را با كوچ پرستو ها به دورترين نقطه ي

زمين پرواز دهيم ... بيا براي دستهاي هم ترانه بسراييم ودفترمان را پر از آواز قناري كنيم

كه گاهي دنيا مجالي براي مهرباني كردن نميدهد !

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت


چند روز پيش يه كتاب خوندم خيلي واسم جالب بود

 

به اسم كيماگر از پائولو كوئليو .مطمئنم اگه نخوندينش حداقل اسمشو شنيدين.

 

چند تا جمله ي خيلي جالب داشت اين كتاب واسم كه براتون منويسمش:

 

(هركه باشي و هر كار كني وقتي چيزي را از ته دل طلب كني از اين روست كه اين

 

خواسته در روح جهان متولد شده .اين ماموريت تو بر روي زمين است...)

 

(هنگامي كه آرزوي چيزي را داري سراسر كيهان همدست ميشود تا بتواني اين آرزو

 

را تحقق بخشي.)

 

( وقتي بخت با ما يار است بايد از آن استفاده كنيم و براي كمك كردن به او هر

 

كاري بكنيم همان طور كه او به ما كمك ميكند. نام اين كار اصل مساعد است

 

يا بخت تازه كارها...)

 

هرگز از آرزوهايت دست نكش ... از نشانه ها پيروي كن!

 

تحقق بخشيدن به آرزوي شخصي يگانه وظيفه ي آدميان است .همه چيز

 

تنها يك چيز است ...و آن رسيدن تو به افسانه ي شخصي ات ...

 

" از امیرم ممنونم به خاطر این کتاب "

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 22:50 موضوع | لینک ثابت


تولدددددددددددددددددددددددت مباااااااااااااارک

در بهار ...فروردين را دوست دارم چون موسم شكفتن توست...

 

و تو را دوست دارم چون وجودم به وجود توست...

 

به پاكي دلت قسم كه از تو دل نميكنم... كه تكيه گاه من تويي در اين بهار زندگي ....

 

خوب من ...چشمانت را براي زندگي ...پاهايت را براي همراهي و دلت را براي عاشقي ميخواهم...
 
يكي از بهترين اصوات زندگيم طنين تپشهاي قلب توست و قشنگترين روز زندگيم روز تولد

 توست...

با آمدنت بهترين و زيبا ترين سعادتها مهمان كلبه ي خوشبختي ام شد .تو را از آن

 

خدايي خواستم كه به رحمت بيكرانش ايمان دارم ...پس برايم بمان تا عشقم را نا ابد نثارت

كنم.

با هفت آسمون پر از گلاي ياس و ميخك

 

با صد تا سبد پر از عشق و اشتياق و پولك

 

يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك

 

فقط ميخواد بهت بگه اميرم تولدت مبارك...

 

روز تولد تو آسمان بارید ...اما باران نبود ...

 

اشک فرشتگان بود ...چون یکی از آنها کم شده بود ...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت


پيرمرد سنگ فروش...

پیرمرد نگاهی به دور و اطرافش کرد
لعنتی یه سنگ گرد و خوش دست هم گیر نمی آد
لا مذهب
.
آها این هم یه سنگ گرد و قلمبه ، چه به آدم چشمک می زنه.
نه بذار یه سبد دیگه هم سنگ جمع کنم . حاج اضغر می گفت : اونطرف تپه سنگهای خوش دستی پیدا می شه. نه سنگین ، نه سبک .
برم اونجا بهتره، یه سبد هم برای بچه ها پر می کنم .
امروز فروش زیاده و در ضمن ثوابش هم .
خوب دیگه بسه
.
اوهی الاغ عزیز -- صدای ممتد سوت های پیر مرد - بیا اینجا داره دیر می شه.
آی مردم بدوید . داره سنگا تمام می شه . هم ثواب دنیوی داره ، هم اخروی .
بدوید.
پیرمرد دستمال رو از جیبش در آورد و عرقهاشو پاک کرد . اره ، به این می گن یه کار حلال .
مردم کم کم جمع می شدن همه منتظر بودن . پیر مرد یه نگاه به سبد هاش کرد . و باز نعره زد بدوید تمام شد .
آقا پنج تا سنگ هم به من می دی ؟
اره عزیزم بیا برای شماها هم جمع کردم .
ببین مامانت نمی خواد ؟
یه نگاه به سمت مادر کرد .
با اشاره مادر پنج تا سنگ هم برای اون خرید.
دیگه وقتش شده بود ، چاله کن هم یه چاله یک متری حفر کرده بود .
ماشین کمیته رسید . پیر مرد گفت : به جمال محمدی صلوات ، لعنت بر هر چی آدم بی بته و بی پدره .
زن رو پیاده کردن و یک مامور زن اون را تا چاله همراهی کرد و هلش داد داخل چاله .
زن یه ناله کرد ، معلوم بود که به پاهاش آسیب دیده . چاله کن به طرفش امد و چاله رو پر کرد و خاک دور اون رو محکم کرد .
مامور از ماشین پیاده شد و یه کاغذ رو از جیبش در آورد .
به حکم شرع ، این زن به علت انجام کارهای خلاف شرع ، زنا و ایجاد مزاحمت برای خانوادهای محترم و به علت تقاضای مردم به سنگسار محکوم است .
پیرمرد دوباره فریاد زد : باز یه صلوات محمدی به سلامتی جناب سروان .
یه نگاه به ته سبد کرد و چند تا قلوه سنگ آخری هم خودش برداشت .
مامور با پرتاب اولین سنگ اجرای حکم رو اعلام کرد . و مردم هم شروع کردن .
در میون شور و شعف مردم دو صدا خیلی به گوش می رسید . یکی داد و فریاد بچه ها که با هم برای زدن سر متهمه کل گذاشته بودن و دیگری ، زجه ها و ناله های زن .
پنج دقیقه گذشت ، دیگه سنگها تمام شده بود .
باز پیر مرد فریاد زد : یه صلوات محمدی برای سلامتی خودتون و بعدش جمعیت رو شکافت و به طرف زن رفت و چند تا سنگ آخر رو هم زد و گفت : لعنت بر این این سلیته های فاحشه . خدا نسلشون رو از روی زمین برداره و دستهاشو به طرف آسمون برد و یه ذکری گفت و یه تف هم به طرف زن کرد و دوباره دولا دولا به طرف جاش برگشت .
مامور به طرف زن رفت و گفت آخرین وصیتت چیه ؟
زن که از درد می نالید ، سرش رو به طرف مامور کرد و گفت : پسرم رو می خوام ، احمد ، احمد.
مامور از جاش بلند شد و گفت : احمد کیه ؟ احمد کیه؟
بعد از چند لحظه یه پسر 13 - 14 ساله در حالیکه جلوی صورتش رو با دست گرفته بود و قطرات اشک از اون می چکید به سمت مامور امد .
احمد منم .
اها پس اون مادر جنده تویی ؟
برو ببین مادر فاحشه ات چه زری داره.
دیگه طاقت نیاورد به طرف مادرش رفت و روی خاک افتاد .
مادر ، مادر، از خاک بیرونت میارم ، تو رو به << خدا >> نمیر .
که ناگهان با لگد مامور نقش زمین شد.
پسره بی پدر ، گه خوردی اسم خدا رو پهلوی این لکاته آوردی . ایندفعه .....
احمد از جاش بلند شد و به طرف مادر رفت .
عزیزم احمد ، اون گمشده ای که دنبالش می گشتی اوناها ، و با دست به طرف پیر مرد اشاره کرد و فریاد زد :
اون پدرته ...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت


happy valentine

سلام به تمام دوستان عزیز
این پست رو اصلا و ابدا واسه شماها نمیزارم :(:(
لازم دیدم که روز ولنتاین رو به مریم عزیزم تبریک بگم و این پست از اون سری پست هاست که صرفا و صرفا از برای مریم عزیزم در این مکان نهاده شده است .
مریم جونم امیدوارم که هزار دفعه دیگه هم به مدت هزار سال ولنتاین رو بهت تبریک بگم.
خیلی خیلی دوست دارم عزیزم عشق خودمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت


یک روز . . .

يك روز به شيدايی...در زلف تو آويزم
خود را چو فرو ریزم...با خاک درآمیزم
و گرنه من همان خاكم كه هستم
يك روز سر زلف ، بلوندت چينم بهر ، دل مسكينم
يك روز كه باشم مست...لايعقل و ترد و سست
يك روز ارس گردم...اطراف تو را گردم
كشتی‌ی شوم جاری....
از خاك برآرم تو...بر آب نشانم تو
دور از همه بيزاری
دريای خزر گردم...خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم...خواهی تو اگر جونم
يك روز بصر گردم...یک روز نظر گردم
پانصد سر سردرگم...ای وای
حبل المتين گيست...جمعاً به تو آويزيم
يك روز به شيدايی در زلف تو آويزم
يك روز دو چشمم خيس
يك روز دلم چون گيس آشفته و ريساريس
بردار دگر بردار...بردار به دارم زن
از روی پل فرديس
دريای خزر گردم...خواهی تو اگر جونم
صد سينه سپر گردم...خواهی تو اگر جونم
يك روز بصر گردم...یک روز نظر گردم
پانصد سر سردرگم...ای وای...ای وای...ای وای...
ای درد توام درمان...در بستر ناکامی...
ای یاد توام مونس...در گوشه تنهایی...
وی خاطره ات پونز...نوک تیز ته کفشم...این صندل رسوایی...
گرگی تو و میشم من...جمعاً به تو آویزیم...
آب است و سریش ام من...جمعاً به تو آویزیم...
اگزاز و دیازپامی...جز زلفت آرامی...
چون زلف تو نارامم...رسوا و پریشم من...
سشوار....سشوار...سشوار...
دريای خزر گردم...خواهی تو اگر جونم
صد سينه سپر گردم...خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم...خواهی تو اگر جونم
يك روز بصر گردم...یک روز نظر گردم
پانصد سر سردرگم...ای وای...ای وای...ای وای


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت


بوی محرمش می آد ...

هرسال وقتي محرم مي اد... با خودم ميگم امسال ديگه آدم ميشم...

 

امسال ميشم هموني كه امام حسين دوسش داره و نگاه مهربونشو بهس ميندازه...

 

هموني كه امام حسين دست مهربونشو دراز ميكنه و بعد از چند بار زمين خوردن بلندش ميكنه ...

 

يا امام حسين ...

 

امسال محرمم مثل همه ي سالاي ديگه با باري سنگين تر از گناه اومدم...

 

روم نميشه بهت بگم اومدم عزا داري تو و خواهر و بچه هات تا حاجت بخوام آقا ...

 

ولي اومد تا سبك برگردم ...

 

ميخوام كوله پشتي گناهمو تو محرم امسال از رو دوشم

 

 با دستاي مهربونتون بگيرين و سبك برگردم ...

 

ولي تو رو به قمر بني هاشم قسمت ميدم ..

 

.يا امام حسن دست خالي برم نگردون ..

 

انشا الله خداي بزرگ توفيق بده به همه ي ما تا جزو عزاداران واقعي امام حسين(ع) باشيم.

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت


هرچی دارم مال تو ...

آسمان چشمهايم مال تو ...

 

اشكهاي جانگدازت مال من ...

 

خنده هاي دلگشايم مال تو ...

 

بي قراري...درد و رنجت مال من ...

 

باغ سر سبز خيالم مال تو ...

 

دشت غمناك وجودت مال من ...

 

خنده هاي وقت وصلم مال تو ...

 

انتظار و صبر و هجران مال من ...

 

با تمام وجود تقديم به تو اميرم ...

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت


مسافر ...

قسمت نشد ببینمت خدا نگهداری کنم...قسمت نشد بمونمو از تو نگهداری کنم ...

گفتم اگه ببینمت دلکندنم سخته برات...اگه یه وقت بگی نرو ...رفتن پر از درد برام...

گفتم صداتو نشنوم ...ندیده از پیشت برم ...پشت سرم زاری نکن ... چیکار کنم مسافرم !!!

من میرم ولی باز تو بدون همیییییییشه... یاد تو از خاطر من فراموش نمییییییشه ...

گل من خوب میدونی بی تو تنهام عزیزم ...اگه تو نباشی میمیررررررم !!!

نامه و تا تهش بخون ..گریه نکن طاقت بیار ...

نامه و خط خطی نکن ...یه جمله ام دووم بیار ...

باور نکن یه بی وفام نامه میزارم و میرم ...نه قسمت زندگیم اینه ... به کی بگم مسافرم ...

سهم من از تو دوریه ... تو لحظه های بیکسی ...قشنگیه قسمت ماست که ما بهم نمیرسیم ...

من میرم ولی باز تو بدون همیییییییشه... یاد تو از خاطر من فراموش نمییییییشه ...

گل من خوب میدونی بی تو تنهام عزیزم ...اگه تو نباشی میمیررررررم !!!

همیشه زنده میمونه با یاد تو خاطره هام ... منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام ...

دیگه تموم شد فرصتم ...خاطره هام پیشت باشه ...تموم خاطرات خوش ....

خدا نگهدارت باشه ...

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت


اونقدر دوست دارم بشنوی خندت ميگيره

تو نگا ميکني و دلم تو چشمات مي ميره

اونقدر دوست دارم ديوونه بازی ميکنم

کلکم شاکی نشو من تورو راضی ميکنم

قيمت چشماي تو قلب منه اندازه نيست

واسه دوست داشتن تو نيازی به اجازه نيست

اونقدر دوست دارم حوصلتو سر ميبرم

يه روزی نيای بگی ديگه تورو دوست ندارم

ساعت ديدن تو صدای من در نمياد

آره تقصير منه دوست دارم خيلی زياد

اونقدر دوست دارم شماره ها خسته ميشن

تا نهايت ميرنو با چشم تو بسته ميشن

اونقدر دوست درم بشنوی خندت ميگيره

تو نگا ميکنی و دلم تو چشمات ميميره

اونقدر دوست درم ديوونه بازی ميکنم

کلکم شاکی نشو من تورو رازی ميکنم

قيمت چشمای تو قلب منه اندازه نيست

واسه دوس دشتن تو نيازی به اجازه نيست

اونقدر دوست دارم حوصلتو تو سر ميبرم

يه روزی نيای بگی ديگه تورو دوس ندارم


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت


دوستم داشته باش

 

دوستم داشته باش
     دوستم داشته باش
                            بادها دلتنگند ، دستها بيهوده ، چشمها بی رنگند
         دوستم داشته باش
                              
   شهر ها ميلرزند ، برگ ها ميسوزند ، بادها ميگندند
                                   باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتی کن با رنگ

                 دوستم داشته باش
                                        
سيب ها خشکيده ، ياس ها پوسيده ، شير هم ترسيده
                        دوستم داشته باش
                                                عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند
                              دوستت خواهم داشت
                                                          بيشتر از باران ، گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان
                                    دوستت خواهم داشت
                                                                شاد تر خواهم شد ، ناب تر روشن تر ، بارور خواهم شد
                                         دوستم داشته باش
                                                                 برگ را باور کن ، آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن
                                               دوستم داشته باش
                                                                      عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند

 

                        خواب ديدم در خواب ، آب  آبی تر بود ، روز پرسوز نبود ، زخم شرم آور بود
                    خواب ديدم در تو ، رود از تب ميسوخت ، نور گيسو ميبافت ، باقچه گل ميدوخت

                                                            دوستم داشته باش
                                                                      عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند

                                     


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت


غم ....

میخوام از دلم بگم...

تا کی باید بریزی تو دلتو صدات در نیاد؟تا کی باید کنج اتاقت کز کنی و

به یه عکس زل بزنی ...؟یه عکس که نه احساس داره...

نه حرف میزنه ...نه گریه هاتو میبینه ...نه وقتی گریه میکنی اشکاتو

از رو گونه هات پاک میکنه....

نه بهت امید میده که این روزای سختم مثل همه ی روزای سخت

دیگه میگذرن و دوباره اون روزای خوش میان ...

مگه یه نفر چقدر میتونه تحمل کنه .مگه میشه اینقدر از دست

 روزگار بکشی و صدات در نیاد ...؟

خسته شدم ...خیلی خسته ...وقتی هر روز چشماتو که

 باز میکردی با صدای تنها امید زندگیت از خواب

بیدار میشدی و شبها با صدای تنها امید زندگیت به خواب میرفتی ...

عاشقم که نباشی واست میشه یه عادت و کم کم ...

ولی وقتی یه گناهی کردی که خودتم خبر نداری که داری به خاطرش مجازات میشی .

یه دفعه همه ی اون روزا خراب

میشن و یه دفعه چشماتو باز میکنی میبینی دیگه نه تنها خبری

از تنها امید زندگیت نیست بلکه دیگه نه میتونی شبا بخوابی

بدون صداش که صبحی باشه که با صداش از خواب بلند بشی ...

آخه دردام یکی دوتا نیست ...یه درد بزرگ روی قلبم چنبره زده ...

یه بغض خیلی بزرگترم توی گلوم ...

تنها آرزوم اینه که اینجا بودی و ازت یه سوال میکردم...فقط یه سوال ...

اینکه کجای این چند سال و اشتباه کردم ؟؟؟ اینکه که کجای این چند سال و

 واست کم گذاشتم ؟؟؟ شاید اینم یه جور هدیه ی تولده ...

شاید هیچ وقت این نوشته هامو نخونی ولی بدون با اینکه شاید آخر قصمون اینجا نباشه

ولی رنگ زندگیم شده رنگ غم...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت


انتظار ...

انتظار... قصه ی تلخ چشمان خیس جاده هاست ...

انتظار... نغمه ی پر زدرد قناریهاست ...

انتظار تپش ثانیه هاست ...تیک تیک ساعت است ...

انتظار... منم و پنجره و شبهای بی مهتاب ...

انتظار... آسمان است که پر ستاره شده امشب و منم که بی قرار میشمارم آنهارا...

یک... دو ... هزار ... دو هزار ...

انتظار... قطره های اشک من است و عکس تو که مدتهاست بر کنج اتاق گرد گرفته ام کز کرده است ...

انتظار... گذر کند لحظه های بی توست ...

انتظار... یک قصه ی بی پایان و گنگ و مبهم و نا معلوم !!!

انتظار... آغاز قصه ی پر از درد من و توست ...

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت


همیشه تلخترین لحظه ی زندگیتو اون کسی برات میسازه که یه

 روز قشنگترین لحظه ی زندگیتو ساخته بود ...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت


همان که به خاطرت ....

 

 

امروز به پايان می رسد

 

از فردا برايم چيزی نگو!

 

من نمی گويم:

 

"فردا روز ديگری است"

 

"تو روز ديگری هستی ..."

 

تو "فردايی"

 

فقط می گويم:

 

همان که بايد به خاطرش زنده بمانم...

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 16:0 موضوع | لینک ثابت


خدایا ....

 

                              خدایا

 

به من توفیق

تلاش در شکست

صبر در نومیدی

رفتن بی همراه

کار بی پاداش

فداکاری در سکوت

دین بی دنیا

ایمان بی ریا

خوبی بی نمود

 عشق بی هوس

تنهایی در انبوه

دوست داشتن

روزی کن.


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت


وای باران ......

 

   باران

 

شیشه ی پنجره را باران شست .

 

از دل من اما...

 

-- چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ...

 

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ...

 

می پرد مرغ نگاهم تا دور ...

 

وای باران..

 

         باران...

 

پر مرغان نگاهم را شست

 

خواب رویای فراموشیهاست !

 

خواب را دریابم

 

که در آن دولت خاموشیهاست.

 

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم

 

و ندایی که به من میگوید :

 

" گرچه شب تاریک است

 

   دل قوی دار

 

    سحر نزدیک است "

 

دل من در دل شب

 

خواب پروانه شدن میبیند.


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 16:34 موضوع | لینک ثابت


تولدت مبارک عشقم ...

سلام به همه به خصوص به امیر گل و مهربونم.

میخوام تولد عشق مهربونمو پیشاپیش بهش تبریک بگم.

از خدا میخوام که امیرمو واسم نگه داره و تا صد سال دیگه بهش تبریک بگم.

امیر گلم واسه ی همه ی مهربونیات و همهی خوبیهات ممنونم...

خیلی دوست دارم ...

هم عیدت مبارک و هم تولدت مبارک.

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت


سلام

ما بالاخره  اومدیم دوباره بعد از یه عمر

الان منو مریم جونم داریم آپ  می کنیم ...

دلمون خیلی واسه وبلاگمون تنگ شده بود .اخه نزدیکه دو سه ماهه که سرنزده بودیم.

ولی الان خیلی خوشحالیم که دوباره اومدیم.از همه ی دوستای خوبمون که

تو این مدت با اینکه ما نبودیم ولی مارو تنها نذاشتن خیلی خیلی ممنونیم.

دعا میکنم که دوباره اون روزا تکرار بشه و امیرو مریمو وبلاگشون هر روز

واسه دوستای مهربونشون آپ بکنن.

خیلی دوستون داریم.تنهامون نذارید...

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت


بدون تو چه پروازي، چه احساسي چه آوازي
تويي که از صداي من، شراب کهنه مي سازي
بيا خوبم که مي دانم، در اين بازي نمي بازي

نيازو تو خودم کشتم، که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سيلي، که هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلويم، که دردم را نمي گويم
به زير ضربه هاي غم، نيفتد خم به ابرويم
مرا اينگونه گر خواهي، دلت را آشيانم کن
من آن نشکستني هستم، بيا و امتحانم کن

غرور اي ناجي حرمت، تو با من پا به پايي کن
به هنگام سقوط من، تو در من خودنمايي کن
من آن خورشيد زرپوشم، که با ظلمت نمي جوشم
بجز آغوش دريا را، نمي گيرم در آغوشم

"تقدیم به بهترین فرشته زندگیم "

"دزدی از وبلاگ نازترین احساس"


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت


 

اونقدر دوست دارم بشنوی خندت ميگيره

تو نگا ميکني و دلم تو چشمات مي ميره

اونقدر دوست دارم ديوونه بازی ميکنم

کلکم شاکی نشو من تورو رازی ميکنم

قيمت چشماي تو قلب منه اندازه نيست

واسه دوست داشتن تو نيازی به اجازه نيست

اونقدر دوست دارم حوصلتو سر ميبرم

يه روزی نيای بگی ديگه تورو دوست ندارم

ساعت ديدن تو صدای من در نمياد

آره تقصير منه دوست دارم خيلی زياد

اونقدر دوست دارم شماره ها خسته ميشن

تا نهايت ميرنو با چشم تو بسته ميشن

اونقدر دوست درم بشنوی خندت ميگيره

تو نگا ميکنی و دلم تو چشمات ميميره

اونقدر دوست درم ديوونه بازی ميکنم

کلکم شاکی نشو من تورو رازی ميکنم

قيمت چشمای تو قلب منه اندازه نيست

واسه دوس دشتن تو نيازی به اجازه نيست

اونقدر دوست دارم حوصلتو تو سر ميبرم

يه روزی نيای بگی ديگه تورو دوس ندارم

 " تقدیم به مریم "


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه دهم آبان 1385 ساعت 7:16 موضوع | لینک ثابت


اين روزا رنگ زندگی يه جور ديگه ميزنه

حال و هوای اين روزا حال و هوای موندنه

اين روزا ديگه انتظار ، اونقدرا بی فايده نيست

هروقت کسی در ميزنه قلبمو از جا ميکنه

اون دوتا چشم بی وفا ديگه با من قريبه نيست

اينو يه حس خوب داره تويه دلم داد ميزنه

ديگه شبا با دلخوری ماهو نگاه نميکنم

چون حالا ماهم ميدونه ماه پيشونی مال منه

از روی گونه هام ديگه اشکامو پاک نميکنم

تا ميتونم داد ميزنم عاشق شدن حق منه

انگار بازم بهاره و هرچی که تو دلت بخواد

تموم قصه ها پر از نسترنه ياسمنه

يه روز يه جا شنيدم از فرشته عشق که ميگفت

اينا همش نشونه دوباره عاشق شدنه


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 1:20 موضوع | لینک ثابت


عاشقم من

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان
خیزو با من در افق‌ها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه گر کن
هم‌چو بلبل نغمه سر کن

"خیلی دوست دارم خودتم خوب میدونی"


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت 1:4 موضوع | لینک ثابت


سلاخی زار میگریست

به قناری کوچکی دل باخته بود

"احمد شاملو"


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم . . .

اونقدر دوست دارم بشنوی خندت ميگيره

تو نگا ميکني و دلم تو چشمات مي ميره

اونقدر دوست دارم ديوونه بازی ميکنم

کلکم شاکی نشو من تورو رازی ميکنم

قيمت چشماي تو قلب منه اندازه نيست

واسه دوست داشتن تو نيازی به اجازه نيست

اونقدر دوست دارم حوصلتو سر ميبرم

يه روزی نيای بگی ديگه تورو دوست ندارم

ساعت ديدن تو صدای من در نمياد

آره تقصير منه دوست دارم خيلی زياد

اونقدر دوست دارم شماره ها خسته ميشن

تا نهايت ميرنو با چشم تو بسته ميشن

اونقدر دوست درم بشنوی خندت ميگيره

تو نگا ميکنی و دلم تو چشمات ميميره

اونقدر دوست درم ديوونه بازی ميکنم

کلکم شاکی نشو من تورو رازی ميکنم

قيمت چشمای تو قلب منه اندازه نيست

واسه دوس دشتن تو نيازی به اجازه نيست

اونقدر دوست دارم حوصلتو تو سر ميبرم

يه روزی نيای بگی ديگه تورو دوس ندارم

 

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 22:15 موضوع | لینک ثابت


خدا ...

به نام تو که میگفتی تنهات نمیذارم

" خدا "

خدا یا میتوان با یک زیر انداز ساده زیر سقف آسمان خوابید و دغدغه نداشت .

میتوان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غمی به دل راه نداد...

میتوان لبخندها را غنیمت شمرد ...و فقط در خلوت اشک ریخت !!!

میتوان بی هیچ غصه ای نفس کشید و دلشوره ای نداشت ،و از اندوه و رنج آه نکشید ...

خدایا سوزش سرما بی معنی میشود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کنی .

میتوان یاسی چید و میتوان آن را به دیگران هدیه داد...ودلها را از کینه غریبه ساخت !

و بذر مهربانی پاشید ...

میتوان ...! اگر تو بخواهی ...اگر تو کمک کنی ...!

"خدایا " ناله هایم را بشنو ! و به خاطر بسپار ...بشنو و به من بگو که پنجره های

زندگی از کدامین سو به روی من گشوده شد ، که من در طول عمر

کوتاهم هرگز طلوع و غروب خورشید را ندیده ام...

" خدایا "

بسته دلی برایت میفرستم وقتی آن را باز میکنی مواظب باش !

چون قلب من شکستنی است ...

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت


روزتون مبارک بابا ها ...

نه بشر توانمش خواند ، نه خدا توانمش گفت ...

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را ...

وقتی که با دستهای پینه بستش میاد خونه ، خیلی خسته است.

حتی نا نداره یه لغمه غذا بخوره ... وقتی که حتی نای حرف زدن نداره ولی به

صورتت که نگاه میکنه یه لبخند ازون لبخندای پر مهرش میزنه واست توام ته دلت گرم میشه ، ولی بهش نمیگی

ازت ممنونم ، حتی یه تشکر خشک و خالیم نمیکنی...

تازه بهش غر غر هم میکنی که چرا؟ من فلان چیزو میخوام ، من ....

ولی اون خیلی خسته تر از این حرفاست ... سرشو میزاه رو زمین و خوابش میبره ...

فردا روز از نو روزی از نو ...

ولی حتی یک بارم از خودت نپرسیدی که چرا اینقد خسته است که حتی بدون غذاخوردن

خوابش میبره ...

که چرا ؟ من میگم چرا ... چون اونقد دوست داره که دیگه زندگیش مهم نیست فقط و فقط

داره واسه تو تلاش میکنه ... واسه ساختن زندگیت ، واسه اینکه وقتی بزرگ شدی بازم مثل این روزا

خوشبختیرو تو زندگیت احساس کنی ... ولی تو هنوزم بهش نمیگی دوست دارم ، ازت منونم ...

ولی دیگه بسه ... امشب اون شبیه که باید جبران تموم زحمتهاشو بکنی ...

میدونم و مطمئنم که نمیشه ولی اون واسش همینم کافیه .به خدا کافیه !!!

نمیدونم تا حالا حتما" فهمیدی اون عزیز کیه ... آره خودشه

بابای مهربون من ، بابای مهربون تو ...فقط اونه که میتونه اینهمه بزرگ باشه ... اینهمه مهربون !

میخوام همینجا دست پدر مهربون خودم و امیر عزیزم را ببوسم و بگم خیلی دوستون دارم ...

روزتون مبارک بابا ها ...

" تولد حضرت علی علیه اسلام را به تمامی شیعیان جهان تبریک میگم "

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت


بدون شرح

یه روز دوتا موش میفتن تو بشکه خامه
یکیشون خیلی زود خودشو میبازه و خفه میشه
موش دوم سرسخت تر از این حرفا بوده و اونقدر دست و پا میزنه که
خامه تبدیل میشه به کره و از توی بشکه در میاد
مشکل دقیقاٌ همین جاست
اینجا که جنس من مثل موش اول نیست
اینجا که نمیتونم مثل آدم بازی رو ببازم و خودمو راحت کنم
که دمش گرم یه دوستی امروز بعد کلی صمیمیت تلفن میزنه
به خاطر یه قلطی کردی که خودتم مثل سگ پشیمونی
و به خاطر اینکه فقط به خاطر اینکه خیال میکنه که آدم دروغ گوئی هستی
معذرت میخوام فلکه ... رو روت باز میکنه هیچ تازه شبش که گشنه و خسته
در حالی که نا نداری چشماتو باز کنی به خاطرش میشینی پای کامپیوتر
اینجاش خیلی جالبه : بازم تو مانیتور با همون فلکه ... مواجه میشی
اینجاست که باید گفت ای کاش ما هم مثل او موش اولیه بودیم
که به قول شاعر که میگه :
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید
 دم شما گرم خداییش که بعد این همه مدت بالآخره فهمیدی با چه جور آدمی طرفی


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت


هیچ کس چیزی نمیداند ...

 

نمي خواهم بنويسم

که بيهودگويي قلم نه حرف من است

من لبريز از گفتنم

اما براي که؟

مترسکها چيزي نمي فهمند

حرف زدن، گريه کردن، خنديدن، حتي مردن

احساس هم خسته و درمانده است

به سکوت مي انديشم

براي او مي گويم

که مي دانم سکوت

فرمانرواي دردهاي بي نهايت است

سکوت

فرمانرواي دردهاي بي نهايت ...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت


به همه لبخند بزن اما با یک نفر بخند
 
همه را دوست داشته باش اما به یک  نفر عشق بورز
 
تو قلب همه باش اما قلبت مال یک نفر باشه


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت


خدایا خسته ام ...

چشمام و ميبندم و فكر ميكنم كه اينجايي..........

اونوقت دستام و باز ميكنم تا تو رو بغل كنم...

چشمام و باز ميكنم و ميبينم كه تمام اسمون ها رو بغل كردم اما تو نيستي...

به خدا نگاه ميكنم كه اون بالا خسته غمگين نگاهم ميكنه...

انگار كه ديگه ازم قطع اميد كرده

انگار كه ميخواد بهم بگه بسه كمتر خودت رو عذاب بده تو ديگه هيچي نيستي...؟

ميرم يه گوشه ميشينم و زار ميزنم كه چشمام هي بغض كنن...؟

ميذارم كه تاريكي اروم اروم منو بپوشونه...

ميذارم همه ادماي دنيا سري با افسوس تكون بدن و بگن طفلكي ديونست...

چه فرقي ميكنه چي بهم بگن؟هان‌‌‌ِ‌...بذار از كشفي كه كردن خوشحال باشن...

چند روز بعد هم ادمي رو كه توي تاريكي نشسته رو از ياد ميبرن...

وقتي تو روز روشن فراموشت كنن... وقتي جلوي چشماشوني فراموشت كنن تو تاريكي كه ديگه خيلي اسونه...

امروز جمعه است ؟ شايد هم هيچ روزي نيست؟...

تو تاريكي ادم حساب روزا از دستش در ميره...

خدا يا ببين به كجا رسيده كسي كه قرار بود يه دنياي جديد براي ادما بسازه...

خدا يا يادته؟؟... ارزو ها زود ميميرن، عمرشون خيلي كوتاه....

خدا يا دستام رو ببين هر چقدر درازشون ميكنم نميرسن ...

به هيچ كي نميرسن..من يه پتو ميخوام چون خيلي سردمه...

يه پتو يه ذره محبت...

شايدم دو تا دست كه بغلم كنه و بگه چيزي نيست همه چيز تموم ميشه ميگذره و خوب ميشه... بگه حالا من اين جام...؟

خدايا تو منو اين جا ميبيني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هه...

نه ؟ اخه اين جا خيلي تاريكه...

خدايا خيلي تنهام؟...دستام و بگير...اگه من نميتونم تو دستات و دراز كن...

ديشب احساس ميكردم خوشبخت ترين ادمها خواهم شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امشب نه حسي دارم نه خوشبختي رو ميفهمم نه لذت زندگي رو...

فردا؟......................

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت


مترسک

مترسك به آسمان نگريست 
آخرين پرستو هم از نظرش ناپديد شد
باد تندي وزيد و پوشالهاي تنش را با خود برد ،
اما قلبش را محكم به خود فشرد
آخر پرستوي كوچك به او قول داده بود كه باز مي گردد پس بايد منتظرش مي ماند
چه احساس خوبي چون اين اولين بار بود كه حس مي كرد كسي به فكر اوست
كسي كه مغز پوشالي ، كت پاره و چهره ي ناموزونش را دوست داشت
نام اين احساس چه بود؟
ديروز شنيده بود كه
 پسر كشاورز به دختري كه آمده بود از لب چشمه آب ببرد گفته بود
 
 
دوستت دارم


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت


تو ...

چون تو را مینگرم ... مثل این است که از پنجره ای تک درختم را سرشار از برگ ،

در تب زرد خزان مینگرم ...

مثل این است که تصویری را روی جریانهای مغشوش آب روان مینگرم ...

شب و روز ...

شب و روز ...

بگذار که فراموش کنم تو چه هستی جز یک لحظه ...

یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت ...

آری ... بگذارکه فراموش کنم .!!!

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


دنیا پر است از آدمهایی که در حالیکه تو را میبوسند ،

در ذهنشان طناب دار تو را میباففند !!!

( فروغ فرخزاد )


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت


خیلی دوستت دارم ...

وای باران ، باران ...

شیشه ی پنجره را باران شست ...

از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست ؟ ؟ ؟

آسمان سربی رنگ ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ ...

می پرد مرغ نگاهم تا دور ...

وای باران ، باران

پر مرغان نگاهم را شست ...

( تقدیم به امیر خوب و مهربونم ... امیر جونم همین جا میخوام بگم که :

خیلی دوستت دارم عشق گلم . خیلی ...)

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت


به نام یاس،به نام عطر یاس.

امشب شبی است که ثانیه ها نجوای یاس گفتند. شبی که خدیجه را بشارت

به یاس دادند. و تکاپوی مهتاب از امدن یاس سپید محمد و پاره ی تنش

همان زیبا کننده ی روزگار ، همان روشنی چشمان علی همان مادر

رشادت های زینب ، و سخاوت حسن و شهادت حسین عطری دوباره ،

دوباره به زمین بخشید...

 روز مادر را به همه ی مادرای عزیز به خصوص مامانی خودم و امیر جونم تبریک میگم )

ازخواهر عزیزم شیوا هم به خاطر نوشته ی زیباش ممنونم.

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت


گل مریم ...

زندگی شاخه ایست از گل مریم ... بغضی است از گل سرخ ...

سبدی است از پر طاووس سپید ... سایبانی به بلندی زمان است ...

و به زیبایی انوار کمان گون شفق ، و سپیدار بلندی است در آغوش نسیم ...

جویباری است که از مهر و وفا مواج است ،

آرزوایست که در دست دعا لبریز است ...

لیک چشمی باید که فراسوی افق نگردد ...

" چشمه ی لطف ازلی "

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت


عشق من

آه عشق من عزيز من

من در انتظار لمس کردن تو هستم

 زمان به آهستگی ميگزرد

 زمان ميتواند کارهای زيادی انجام دهد

آيا تو هنوز مال من هستی

من به عشق تو نياز دارم

خداوند عشق تو را نسبت به من افزايش ميدهد

رودخانه های تنها به سمت دريا ميروند

به سمت آغوش باز دريا

آغوش گرمت را برای من تنها باز نگاه دار

 

"تقدیم به مریم عزیز"


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت


" دوستت دارم "

همه چیز را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت . سکوت را در شب . شب را در بستر

و

بستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم

من عشق را در امید . امید را در تو . تو را در دل

و

دل را در موقع تپیدن به خاطر تو دوست دارم

ای عزیز تر از جانم

من خزان را به خاطر رنگش و بهار را به خاطر شکوفه هایش و خدائی که

دل را برای تپش . تپش را در پاسخ    و پاسخ را در چشمان قشنگ تو

برای عصیان زندگی آفرید دوست دارم . . .

               من دوست داشتن تو را دوست دارم . . .

                                          ای عزیز تر از جانم

من تو را دوست دارم


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه یکم تیر 1385 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت


خدایا ... دلم سنگ نیست ....!

دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد ...

خدایا دلم سنگ نیست !

همه زندگی نغمه ی ماتم است ....

نمیخواهم اینن ناخوش آهنگ را ... !


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت


نگذر ...

از کسی که دوستش داری ساده نگذز... چون شاید دیگه مثل اون کسی دیگه رو

دوست نداشته باشی و از کسی که دوستت داره هم ساده نگذر ، چون شاید

دیگه کسی نباشه که به اندازه ی اون دوستت داشته باشه ....

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت


تولدت مبارکککککککککککککککک

سلام

امروز اومدم تولد مریم جونم رو بهش تبریک بگم

البته امروز نیست اما فیکس یک ماه دیگس

مریم جونم از امروز میشمارم روز هارو تا یک ماه دیگه . . .


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت


عاشقانه ترین کلمه ...


مقدس ترین کلمه : خدا

زیبا ترین کلمه : عشق

پر احساس ترین کلمه : محبت

پر معنی ترین کلمه : نگاه

عالی ترین کلمه : دوستی

تلخ ترین کلمه : جدائی

دردناک ترین کلمه : خیانت

بدترین کلمه : تمسخر

                             و در پایان

                              عاشقانه ترین کلمه  تو . . .

 

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت


 

پلک بگشاید …  و من از سایه ی بن بست عبور آمده ام …

 

میروم در گذر لحظه ی احساس دعائی کنم …

 

با تمام وجودی که خود از عاطفه ی عشق پر است …

 

و در همسایگی " خدا " میخندم….

 

باز دل را به خدا میبندم ….

 

باز دل را به خدا میبندم …

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم ...

دوباره دل هوای با تو بودن کرده ...

 

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده ...

 

دل من خسته از این دست به دعاها بردن ،

همه ی آرزوها با رفتن تو مردن .

 

حالا من یه آرزو دارم تو سینه ...

 

که دوباره چشم من تو رو ببینه.

 

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم ...آخه تو رنگ چشات هیبت دنیارو دیدم...

 

توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی ...

 

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم ....

 

حالا من یه آرزو دارم تو سینه ...

 

که دوباره چشم من تورو ببینه ...

 

( تقدیم به امیر مهربونم که بزرگترین هدیه ی خدا واسه منه )

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 11:40 موضوع | لینک ثابت