تبليغاتX
دقایق عشق

دقایق عشق

يه دل ميتونه اسير باشه چون اون زمانی که اسيره واسش لذت بخشه و اون دقا يق همون دقا يق عشقه

غم ....

میخوام از دلم بگم...

تا کی باید بریزی تو دلتو صدات در نیاد؟تا کی باید کنج اتاقت کز کنی و

به یه عکس زل بزنی ...؟یه عکس که نه احساس داره...

نه حرف میزنه ...نه گریه هاتو میبینه ...نه وقتی گریه میکنی اشکاتو

از رو گونه هات پاک میکنه....

نه بهت امید میده که این روزای سختم مثل همه ی روزای سخت

دیگه میگذرن و دوباره اون روزای خوش میان ...

مگه یه نفر چقدر میتونه تحمل کنه .مگه میشه اینقدر از دست

 روزگار بکشی و صدات در نیاد ...؟

خسته شدم ...خیلی خسته ...وقتی هر روز چشماتو که

 باز میکردی با صدای تنها امید زندگیت از خواب

بیدار میشدی و شبها با صدای تنها امید زندگیت به خواب میرفتی ...

عاشقم که نباشی واست میشه یه عادت و کم کم ...

ولی وقتی یه گناهی کردی که خودتم خبر نداری که داری به خاطرش مجازات میشی .

یه دفعه همه ی اون روزا خراب

میشن و یه دفعه چشماتو باز میکنی میبینی دیگه نه تنها خبری

از تنها امید زندگیت نیست بلکه دیگه نه میتونی شبا بخوابی

بدون صداش که صبحی باشه که با صداش از خواب بلند بشی ...

آخه دردام یکی دوتا نیست ...یه درد بزرگ روی قلبم چنبره زده ...

یه بغض خیلی بزرگترم توی گلوم ...

تنها آرزوم اینه که اینجا بودی و ازت یه سوال میکردم...فقط یه سوال ...

اینکه کجای این چند سال و اشتباه کردم ؟؟؟ اینکه که کجای این چند سال و

 واست کم گذاشتم ؟؟؟ شاید اینم یه جور هدیه ی تولده ...

شاید هیچ وقت این نوشته هامو نخونی ولی بدون با اینکه شاید آخر قصمون اینجا نباشه

ولی رنگ زندگیم شده رنگ غم...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت


انتظار ...

انتظار... قصه ی تلخ چشمان خیس جاده هاست ...

انتظار... نغمه ی پر زدرد قناریهاست ...

انتظار تپش ثانیه هاست ...تیک تیک ساعت است ...

انتظار... منم و پنجره و شبهای بی مهتاب ...

انتظار... آسمان است که پر ستاره شده امشب و منم که بی قرار میشمارم آنهارا...

یک... دو ... هزار ... دو هزار ...

انتظار... قطره های اشک من است و عکس تو که مدتهاست بر کنج اتاق گرد گرفته ام کز کرده است ...

انتظار... گذر کند لحظه های بی توست ...

انتظار... یک قصه ی بی پایان و گنگ و مبهم و نا معلوم !!!

انتظار... آغاز قصه ی پر از درد من و توست ...

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت