تبليغاتX
دقایق عشق

دقایق عشق

يه دل ميتونه اسير باشه چون اون زمانی که اسيره واسش لذت بخشه و اون دقا يق همون دقا يق عشقه

روزتون مبارک بابا ها ...

نه بشر توانمش خواند ، نه خدا توانمش گفت ...

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را ...

وقتی که با دستهای پینه بستش میاد خونه ، خیلی خسته است.

حتی نا نداره یه لغمه غذا بخوره ... وقتی که حتی نای حرف زدن نداره ولی به

صورتت که نگاه میکنه یه لبخند ازون لبخندای پر مهرش میزنه واست توام ته دلت گرم میشه ، ولی بهش نمیگی

ازت ممنونم ، حتی یه تشکر خشک و خالیم نمیکنی...

تازه بهش غر غر هم میکنی که چرا؟ من فلان چیزو میخوام ، من ....

ولی اون خیلی خسته تر از این حرفاست ... سرشو میزاه رو زمین و خوابش میبره ...

فردا روز از نو روزی از نو ...

ولی حتی یک بارم از خودت نپرسیدی که چرا اینقد خسته است که حتی بدون غذاخوردن

خوابش میبره ...

که چرا ؟ من میگم چرا ... چون اونقد دوست داره که دیگه زندگیش مهم نیست فقط و فقط

داره واسه تو تلاش میکنه ... واسه ساختن زندگیت ، واسه اینکه وقتی بزرگ شدی بازم مثل این روزا

خوشبختیرو تو زندگیت احساس کنی ... ولی تو هنوزم بهش نمیگی دوست دارم ، ازت منونم ...

ولی دیگه بسه ... امشب اون شبیه که باید جبران تموم زحمتهاشو بکنی ...

میدونم و مطمئنم که نمیشه ولی اون واسش همینم کافیه .به خدا کافیه !!!

نمیدونم تا حالا حتما" فهمیدی اون عزیز کیه ... آره خودشه

بابای مهربون من ، بابای مهربون تو ...فقط اونه که میتونه اینهمه بزرگ باشه ... اینهمه مهربون !

میخوام همینجا دست پدر مهربون خودم و امیر عزیزم را ببوسم و بگم خیلی دوستون دارم ...

روزتون مبارک بابا ها ...

" تولد حضرت علی علیه اسلام را به تمامی شیعیان جهان تبریک میگم "

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت


بدون شرح

یه روز دوتا موش میفتن تو بشکه خامه
یکیشون خیلی زود خودشو میبازه و خفه میشه
موش دوم سرسخت تر از این حرفا بوده و اونقدر دست و پا میزنه که
خامه تبدیل میشه به کره و از توی بشکه در میاد
مشکل دقیقاٌ همین جاست
اینجا که جنس من مثل موش اول نیست
اینجا که نمیتونم مثل آدم بازی رو ببازم و خودمو راحت کنم
که دمش گرم یه دوستی امروز بعد کلی صمیمیت تلفن میزنه
به خاطر یه قلطی کردی که خودتم مثل سگ پشیمونی
و به خاطر اینکه فقط به خاطر اینکه خیال میکنه که آدم دروغ گوئی هستی
معذرت میخوام فلکه ... رو روت باز میکنه هیچ تازه شبش که گشنه و خسته
در حالی که نا نداری چشماتو باز کنی به خاطرش میشینی پای کامپیوتر
اینجاش خیلی جالبه : بازم تو مانیتور با همون فلکه ... مواجه میشی
اینجاست که باید گفت ای کاش ما هم مثل او موش اولیه بودیم
که به قول شاعر که میگه :
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید
 دم شما گرم خداییش که بعد این همه مدت بالآخره فهمیدی با چه جور آدمی طرفی


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت


هیچ کس چیزی نمیداند ...

 

نمي خواهم بنويسم

که بيهودگويي قلم نه حرف من است

من لبريز از گفتنم

اما براي که؟

مترسکها چيزي نمي فهمند

حرف زدن، گريه کردن، خنديدن، حتي مردن

احساس هم خسته و درمانده است

به سکوت مي انديشم

براي او مي گويم

که مي دانم سکوت

فرمانرواي دردهاي بي نهايت است

سکوت

فرمانرواي دردهاي بي نهايت ...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت