نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت
چشمام و ميبندم و فكر ميكنم كه اينجايي.......... اونوقت دستام و باز ميكنم تا تو رو بغل كنم... چشمام و باز ميكنم و ميبينم كه تمام
به خدا نگاه ميكنم كه اون بالا خسته غمگين نگاهم ميكنه...
انگار كه ديگه ازم قطع اميد كرده
انگار كه ميخواد بهم بگه بسه كمتر خودت رو عذاب بده تو ديگه هيچي نيستي...؟
ميرم يه گوشه ميشينم و زار ميزنم كه چشمام هي بغض كنن...؟
ميذارم كه تاريكي اروم اروم منو بپوشونه...
ميذارم همه ادماي دنيا سري با افسوس تكون بدن و بگن طفلكي ديونست...
چه فرقي ميكنه چي بهم بگن؟هانِ...بذار از كشفي كه كردن خوشحال باشن...
چند روز بعد هم ادمي رو كه توي تاريكي نشسته رو از ياد ميبرن...
وقتي تو روز روشن فراموشت كنن... وقتي جلوي چشماشوني فراموشت كنن تو تاريكي كه ديگه خيلي اسونه...
امروز جمعه است ؟ شايد هم هيچ روزي نيست؟...
تو تاريكي ادم حساب روزا از دستش در ميره...
خدا يا
ببين به كجا رسيده كسي كه قرار بود يه دنياي جديد براي ادما بسازه...خدا يا
يادته؟؟... ارزو ها زود ميميرن، عمرشون خيلي كوتاه....خدا يا
دستام رو ببين هر چقدر درازشون ميكنم نميرسن ...به هيچ كي نميرسن..من يه پتو ميخوام چون خيلي سردمه...
يه پتو يه ذره
محبت...شايدم دو تا دست كه بغلم كنه و بگه چيزي نيست همه چيز تموم ميشه ميگذره و خوب ميشه... بگه حالا من اين جام...؟
خدايا
تو منو اين جا ميبيني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هه...
نه ؟ اخه اين جا خيلي تاريكه...
خدايا
خيلي تنهام؟...دستام و بگير...اگه من نميتونم تو دستات و دراز كن...ديشب احساس ميكردم خوشبخت ترين ادمها خواهم شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امشب نه حسي دارم نه خوشبختي رو ميفهمم نه لذت زندگي رو...
فردا؟......................
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وای باران ، شيشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست. . .
اين وبلاگ رو مريم و امير تقديم ميکنند به همه ی کسانی که شيشه ی پنجره ی دلشو ن را با باران محبت ميشورند و هرگز دقيقه های عشق خود را با هيچ دقايق ديگری عوض نميکنند . . .
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY