تبليغاتX
دقایق عشق

دقایق عشق

يه دل ميتونه اسير باشه چون اون زمانی که اسيره واسش لذت بخشه و اون دقا يق همون دقا يق عشقه

به همه لبخند بزن اما با یک نفر بخند
 
همه را دوست داشته باش اما به یک  نفر عشق بورز
 
تو قلب همه باش اما قلبت مال یک نفر باشه


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت


خدایا خسته ام ...

چشمام و ميبندم و فكر ميكنم كه اينجايي..........

اونوقت دستام و باز ميكنم تا تو رو بغل كنم...

چشمام و باز ميكنم و ميبينم كه تمام اسمون ها رو بغل كردم اما تو نيستي...

به خدا نگاه ميكنم كه اون بالا خسته غمگين نگاهم ميكنه...

انگار كه ديگه ازم قطع اميد كرده

انگار كه ميخواد بهم بگه بسه كمتر خودت رو عذاب بده تو ديگه هيچي نيستي...؟

ميرم يه گوشه ميشينم و زار ميزنم كه چشمام هي بغض كنن...؟

ميذارم كه تاريكي اروم اروم منو بپوشونه...

ميذارم همه ادماي دنيا سري با افسوس تكون بدن و بگن طفلكي ديونست...

چه فرقي ميكنه چي بهم بگن؟هان‌‌‌ِ‌...بذار از كشفي كه كردن خوشحال باشن...

چند روز بعد هم ادمي رو كه توي تاريكي نشسته رو از ياد ميبرن...

وقتي تو روز روشن فراموشت كنن... وقتي جلوي چشماشوني فراموشت كنن تو تاريكي كه ديگه خيلي اسونه...

امروز جمعه است ؟ شايد هم هيچ روزي نيست؟...

تو تاريكي ادم حساب روزا از دستش در ميره...

خدا يا ببين به كجا رسيده كسي كه قرار بود يه دنياي جديد براي ادما بسازه...

خدا يا يادته؟؟... ارزو ها زود ميميرن، عمرشون خيلي كوتاه....

خدا يا دستام رو ببين هر چقدر درازشون ميكنم نميرسن ...

به هيچ كي نميرسن..من يه پتو ميخوام چون خيلي سردمه...

يه پتو يه ذره محبت...

شايدم دو تا دست كه بغلم كنه و بگه چيزي نيست همه چيز تموم ميشه ميگذره و خوب ميشه... بگه حالا من اين جام...؟

خدايا تو منو اين جا ميبيني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هه...

نه ؟ اخه اين جا خيلي تاريكه...

خدايا خيلي تنهام؟...دستام و بگير...اگه من نميتونم تو دستات و دراز كن...

ديشب احساس ميكردم خوشبخت ترين ادمها خواهم شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امشب نه حسي دارم نه خوشبختي رو ميفهمم نه لذت زندگي رو...

فردا؟......................

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت


مترسک

مترسك به آسمان نگريست 
آخرين پرستو هم از نظرش ناپديد شد
باد تندي وزيد و پوشالهاي تنش را با خود برد ،
اما قلبش را محكم به خود فشرد
آخر پرستوي كوچك به او قول داده بود كه باز مي گردد پس بايد منتظرش مي ماند
چه احساس خوبي چون اين اولين بار بود كه حس مي كرد كسي به فكر اوست
كسي كه مغز پوشالي ، كت پاره و چهره ي ناموزونش را دوست داشت
نام اين احساس چه بود؟
ديروز شنيده بود كه
 پسر كشاورز به دختري كه آمده بود از لب چشمه آب ببرد گفته بود
 
 
دوستت دارم


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت