چون تو را مینگرم ... مثل این است که از پنجره ای تک درختم را سرشار از برگ ،

در تب زرد خزان مینگرم ...

مثل این است که تصویری را روی جریانهای مغشوش آب روان مینگرم ...

شب و روز ...

شب و روز ...

بگذار که فراموش کنم تو چه هستی جز یک لحظه ...

یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت ...

آری ... بگذارکه فراموش کنم .!!!

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت