چون تو را مینگرم ... مثل این است که از پنجره ای تک درختم را سرشار از برگ ، در تب زرد خزان مینگرم ...
مثل این است که تصویری را روی جریانهای مغشوش آب روان مینگرم ...
شب و روز ...
شب و روز ...
بگذار که فراموش کنم تو چه هستی جز یک لحظه ...
یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت ...
آری ... بگذارکه فراموش کنم .!!!

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وای باران ، شيشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست. . .
اين وبلاگ رو مريم و امير تقديم ميکنند به همه ی کسانی که شيشه ی پنجره ی دلشو ن را با باران محبت ميشورند و هرگز دقيقه های عشق خود را با هيچ دقايق ديگری عوض نميکنند . . .
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY