تو میدانی که من بی تو بهاران را نمیخواهم... که من بی تودرخت خشک پاییزم که باران را نمیخواهم ... من از آب زلال چشمه ها چیزی نمیخواهم ... اگر بی تو گل نرگس نروید در درون باغ چشمانم ومن بی تو پریشانم ، " پریشان "
نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت
من همونم که میخواستم یه روزی دریا بشم ،میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم. آرزو داشتم برم تا به دریا برسم ...شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم . افتادم تو چاله ... خاک من و زندونی کرد ... آسمونم نبارید ... اونم سر گرونی کرد ... حالا من شدم یه مرداب ، یه اسیر نیمه جون ، یه طرف میرم توی خاک یه طرف تو آسمون . 
نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت
وقتی از مادر متولد شدم ، صدایی در گوشم طنین انداز شد ...
گفتم کیستی ؟ گفت غم ...
ابتدا فکر کردم غم عروسکی است که میتوان با آن بازی کرد ...
ولی بعدها دانستم که عروسکی بودم بازیچه ی دست غم !

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 19:47 موضوع | لینک ثابت
تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره
باغبان از پی من تند دوید ، سیب را دست تو دید ...
غضب آلود به من کرد نگاه ... سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ...
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام ...خش خش گام تو تکرار کنان ...
میدهد آزارم ...و من اندیشه کنان غرق این پندارم ، که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت ...؟؟؟
نوشته شده توسط مریم و امیر در شنبه هفدهم دی 1384 ساعت 20:30 موضوع | لینک ثابت
میمیرم برات
آرزوم اینه میدونستی میمیرم بدون چشات . . .
ولی تو میدونی . . .
چه آرزوی قشنگی
وقتی بهش رسیدم فهمیدم که چقدر زیباست . . .
اینکه یه نفر رو بیشتر از جونت دوست داشته باشی و اون هم اینو بدونه
احساس میکنم تموم دنیا مال خودمه
میدونی چرا ؟
چونکه تو مال منی و تو تموم دنیای منی . . .
اون چشم های مهربونتو با هیچ چیز عوض نمیکنم
اون نگاه مهربون تو حس زندگی رو سرازیر میکنه توی وجود من . . .
از خدای خودم تشکر میکنم چون میدونم این همه زیبائی رو واسه من ابدی میکنه
چون میدونم او نگاه گرم تو هیچ موقع برای من سرد نمیشه
چون میدونم که تو میدونی که بدون تو دنیا برام هیچ رنگی نداره . . .
"مریم خوبم خیلی دوستت دارم خیلی زیاد . . ."

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه شانزدهم دی 1384 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت
چه کسی میگوید پنجره بی احساس است ....؟ دیشب وقتی روی شیشه ی عرق کرده ی اتاقم نوشتم دوستت دارم
( اینو میخوام تقدیم کنم به امیر مهربون و خوبم که تموم زندگیمه
و بزرگترین آرزوم خوشبختیش تو زندگیه )
![]()
نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وای باران ، شيشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست. . .
اين وبلاگ رو مريم و امير تقديم ميکنند به همه ی کسانی که شيشه ی پنجره ی دلشو ن را با باران محبت ميشورند و هرگز دقيقه های عشق خود را با هيچ دقايق ديگری عوض نميکنند . . .
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY