دلم میخواهد هنوز هم در آغوش توباشم ... وتوباز هم گیسوان مرا تاب دهی . ودستهای گرمت رابه بازی با موهایم عادت دهی، وبا لبهای سرشار از محبتت برلبهایم بوسه زنی... کاش در کنارم بودی ، من از غربت و دوری توخواهم مرد ... کاش بودی تا با اندامت برمن سایه می افکندی تا من بفهمم که دیگر تنها نخواهم بود ! کاش بودی شیرین ترین رویایم ... کاش بودی تا لبان همچون انارت را بر روی لبانم مینهادی تااز یک بوسه ی تومست شوم ... فردا دیگر دیر است ...
نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه هفتم دی 1384 ساعت 20:9 موضوع | لینک ثابت
وقتی باران می باره هر چنتا که تونستی بگیری همین قدر دوستم داری.
هر چنتا که نتونستی بگیری . من دوست دارم.
نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه ششم دی 1384 ساعت 2:15 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وای باران ، شيشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست. . .
اين وبلاگ رو مريم و امير تقديم ميکنند به همه ی کسانی که شيشه ی پنجره ی دلشو ن را با باران محبت ميشورند و هرگز دقيقه های عشق خود را با هيچ دقايق ديگری عوض نميکنند . . .
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY