دلم میخواد خواب ببینم ... میخوام تو خوابم ...میخوام از باغ بزرگ آسمون ، سبدی پر از ستاره بچینم... واسه اینکه تن تو زخمی نشه ، رختی از مخمل ابر ها بیارم ... چه قشنگه که آدم خوابهای خوب خوب ببینه ... کاشکی زندگی همیشه مثل حرف زدن باشه ! بیا چشم بسته بر اون دنیا بریم ، بیا از پله های ابرها بالا بریم ... یه روز ازجاده ی شیرین افق ، بیا تا خونه ی فرشته ها بریم . بیا با فرشته ها آدما رو نیگا کنیم ، برای تنهاییشون گریه و دلسوزی کنیم ... وقتی خورشید . از دروازه بیرون میکنند ، بیا رو مخمل شب خورشید و گلدوزی کنیم ! اگه خوابم نباشه دق میکنم ... اگه سرابم نباشه دق میکنم ... 
نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه سی ام آذر 1384 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم... همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ... ولی من ... من ... نه! من نمیتونم و نمیخوام که یه روزی تنهایی از اون کوچه هایی که با تو ازش گذشتم بگذرم ... وقتی نگام میکنی دیگه از خدا هیچ چیزی نمیخوام...تموم غصه هام و دردامو فراموش میکنم ، میدونی این فقط یه احساس نیست ... این یه حس غریب نیست ... اینایی که گفتم همشون با هم باعث شدن که من تمومه مشکلات زندگی و به جون بخرم ...همیشه وقتی که خیلی مشکلات بهممون فشار میاره یه کور سوی امیدی پیدا میکنیم تا با تکیه به اون به زندگیمون ادامه بدیم و همه ی مشکلات و پشت سر بذاریم.وقتی تو اوج خستگی و مشکلات بودم کور سوی امید من تو بودی ...یه نور کوچولو که از روزنه اومد داخل و حالا تبدیل شده به یه نور بزرگ که زندگی من و به یه زندگی روشن تبدیل کرد ...همین جا از خدای خوبم به خاطر وجود تو تشکر میکنم... تویی که به زندگیم زندگی بخشیدی ، همیشه با تمام وجود خوشبختیتو از خدا میخوام... چه با من ... چه بی من... ( تقدیم به عشق مهربون و خوب خودم که با وجودش به زندگیم زندگی بخشید)
نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت
زيبائی دنيا را تنها آن لحظه که به چشمان تو نگريستم دريافتم
و از آن پس هيچ لحظه ای از عمرم بدون انديشه تو سپری نشد
اگر عمر من تنها يک شب باشد
آرزو دارم همان يک شب را با تو بگذرانم
چرا که محبوبم این دنيا تنها هنگامی زيباست
که در کنار تو باشم
عشق من , تمنّای زندگی با تو را در دل درم
و دوست دارم هر شب در عشق تو ذوب گردم
من دل بسته به عشق تو شدم
تو اجازه دادی که عشقت را در دل احساس کنم
پس با قلبم تو را صدا میزنم
ای عزیز تر از جان
آرزوی زندگی در کنار تو و با تو بودن را در دل دارم . . . .
"تقدیم به کسی که با وجودش به تمام لحظات زندگی من معنی بخشید"
نوشته شده توسط مریم و امیر در شنبه بیست و ششم آذر 1384 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت
آن زمان که آخرين عقاب بر فراز آخرين کوه های فرسوده به پرواز در می آيد
و آخرين شير به سوی آخرين چشمه غبار الود غرش ميکند
ميتوانی آنها را ببينی که از برای سايه های جنگل ها شگفت زده به آخرين
تک شاخ پير و خسته خيره شده اند
هنگامی که نخستين نفس زمستان در ميان گل ها منجمد ميگردد
و تو به شمال مينگری
و ماه رنگ پريده طلوع ميکند
آنگاه که گوئی همه چيز می ميرد و جهان را در سوگ رها ميکند
از دور دست ها صدای خنده آخرين تک شاخ بگوش ميرسد
که ميگويد : من زنده ام
آنگاه که آخرين ماه مغلوب آخرين ستاره صبحگاه ميگردد
و گويی آينده به تمامی نابود شده است
به آسمان نگاه کن
جائی که ميان ابرها مسيری نمايان شده
وجود درخشان آخرين تک شاخ را بنگر
که ميگويد :
من زنده ام
من زنده هستم
نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 ساعت 3:17 موضوع | لینک ثابت
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش نقشی بکش از ابروی دلدار ما
دست او لرزید اما سنبلی زیبا کشید
گفتمش از روی او نقشی بکش از بهر ما
من نمی دانم چرا از بهر ما خنجر کشید
گفتم از پایان کار عاشقی نقشی بکش
نقش مجنون را روان بر آب دریاها کشید
گفتم از حال طلائی صحنه ای آور پدید
شاعری را با کتابی گوشه ای تنها کشید
نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384 ساعت 3:3 موضوع | لینک ثابت
زمان... بس کند میگذرد برای آنانکه در انتظارند ... بس تند میگذرد برای آنانکه میترسند ... بس طولانی میگذرد برای آنانکه در اندوهند ... بس کوتاه میگذرد برای آنانکه سر خوشند ... اما ... ابدی است ، برای آنانکه عاشقند ...
نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 19:46 موضوع | لینک ثابت
چه قد سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو دزديده
و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی
و به جای اينکه لبريز از کينه و نفرت شوی،
حس کنی که هنوزم دوسش داری،
چه قد سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواری تکيه بدی
که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده...
چه قد سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا وقتی ديديش
هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی...
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه
دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه،
امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری!!!
نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384 ساعت 3:19 موضوع | لینک ثابت
کسی رو که دوست داری ازش بگذر ، اگه قسمت تو باشه برمیگرده ...اگرم بر نگشت ،حتما از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت ...!!!
نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت
همه ميدونن كه يه ساعت
60 دقيقه است و يك دقيقه
60 ثانيه...
اما كي مي دونه كه يه ثانيه
بدون تو واسه من 60 ساله!
نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وای باران ، شيشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست. . .
اين وبلاگ رو مريم و امير تقديم ميکنند به همه ی کسانی که شيشه ی پنجره ی دلشو ن را با باران محبت ميشورند و هرگز دقيقه های عشق خود را با هيچ دقايق ديگری عوض نميکنند . . .
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY