تبليغاتX
دقایق عشق

دقایق عشق

يه دل ميتونه اسير باشه چون اون زمانی که اسيره واسش لذت بخشه و اون دقا يق همون دقا يق عشقه

بذار نگم . . .

بذار تا از غصه نگم..................................................................از غم تلخ لحظه نگم

بذار تا تنها بمونم.................................................................اما از غربت تنهایی نگم

بذار تا صورتم باشه همیشه خیس......................اما از اشک های گرم هر روز و شبم نگم

بذار شکسته دل من باشه تو غربت اینجا................ولی ازبی همدمی بی مرحمی چیزی نگم


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 ساعت 19:42 موضوع | لینک ثابت


لحظه ها . . .

باتو رفتن باتو موندن . . .
مثل قصه تورو خوندن تا هميشه تورو خواستن مثل تشنگی  آبه
اگه چشمات منو ميخواست تو نگاه تو میمردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات ميسپردم
اگه اسممو ميخوندی ديگه از ياد نميبردم
اگه با من تو ميموندی همه دنيارو ميبردم
بی تو امّا سر سپردن
بی تو و عشق تو بودن
تو غبار جادّه موندن بی تو خوب من محاله
بی تو حتّی زنده بودن بی هدف نفس کشيدن
تا ابد تورو نديدن واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات منو ميخواست تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات ميسپردم
اگه اسممو ميبردی ديگه از ياد نميبردم
اگه با من تو ميموندی همه دنيا رو ميبردم
توی آسمون عشقم غير تو پرنده ای نيست
روی خاموشی لب هام جز تو اسم ديگه ای نيست
توی قلب من عزيزم هيچ کسی جائی نداره
دل عاشقم به جز تو هيچکسی رو دوست نداره
اگه چشمات منو ميخواست تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات ميسپردم
اگه اسممو ميخوندی ديگه از ياد نميبردم
اگه با من تو ميموندی همه دنيا رو ميبردم
اگه چشمت منو ميخواست تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات ميسپردم
                                                   لحظه هارو با تو بودن . . .
                                                              لحظه هارو با تو بودن . . .

                                             I LOVE YOU


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در شنبه نوزدهم آذر 1384 ساعت 23:22 موضوع | لینک ثابت


آرزوی صبر ...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه هجدهم آذر 1384 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


خیلی دوستت دارم ...

از کجا آغاز کنم ...

بیان قصه ای را که گویای عظمت و بزرگی یک عشق باشد .

قصه ی عشقی که از دریا ها کهنسالتر است ... حقیقتی ساده از عشق که او برایم به ارمغان آورد ،

از کجا آغاز کنم ...او همانند بارانی تابستانی که زمین را به سطح درخشان مبدل میسازد ... به دنیای

من راه پیدا کرد و زندگیم را درخشان ساخت. او به دنیای خالی من مفهوم بخشید ، او قلب مرا از عشقی

والا و بیکران سرشار میسازد ، آنگونه که هر کجا باشم و هر کجا بروم هرگز تنها نخواهم بود ... هرگز ...

راستی این عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت ؟ آیا میتوان عهد عشق را بر مبنای روز و ساعت سنجید؟

اکنون جوابی ندارم اما ... همین را میدانم که به او احتیاج دارم ...

دوستت دارم نه به خاطر اینکه زندگی بخشیدی ،

به خاطر اینکه زندگی من هستی ...

" تقدیم به عشق مهربونم "


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت