شبا بیدار و بیتابم ، تو آرومی تو در خوابی ... شبم تاریک و خاموشم ، تو خورشیدی که میتابی ... یخم ، سردم ، زمستونم ... تو گرمی تابستونی ... کویرم خشک و لب تشنه ، تو سبزه سبز ، تو بارونی ...
منم بی پر و بال ...خسته ...، تو اما اوج پروازی ...
منم شعر فراموشی ! تو یک نغمه ی پروازی ...
منم محتاج یک آغاز ! به فکر لحظه ی پرواز که باتو
همسفر باشم ...با تو همساز و هم آواز ...
بساز با من ، نترس از من ،از سردیه دستام ...
بخون با من ، بگو با من ، با من که راهیه فردام ...
" تقدیم به تنها همسفر عزیزم توی زندگیم "

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت
تقديم به آنکه همه وجودم از آن اوست
نمی دانم چطور
با همان نگاه اول
عاشق شدم
عاشق چشمان معصوم تو
آری من عشق رابا تو
و از تو آموختم
من هنوز در ياد دارم
لحظه های با تو بودن را
من هنوزم عاشقم
عاشق عطر تنت
من تو را مانند يک گلدر خزان سرد پاييز محبت دوست دارم
من به دنيايی نگاهت عشق می ورزم
من ستايش ميکنم
عاشقی را با دل تو
دوست دارم بشنوم
هر لحظه صدای عاشقت را
دوست دارم مست باشم
از شراب شعر عشقت
آری
من مجنونم
مجنون حرکات ليلی گونه تو
و سوگند ياد ميکنم
سوگند به يکانه پيوند دهنده دلها
جز آنچه گفتم
چيز ديگری
در دلم نیست
نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوس باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
چشم آبی تر از آئینه گرفتارم کرد
بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینی نشوید
ولی از حال زمین بی خبرم نگذارید
"سروده دوست عزیز محمود"
نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ... فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست. فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نبود، هرگز نیست. فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست ...در کویری سوت و کور ! صحبت از پژمردن یک برگ نیست . صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق ، گفتگو از مرگ انسانیت است ... گوش کن صدای ظلمت را میشنوی ؟ من غریبانه به این خوشبختی مینگرم ... من به نومیدی خود معتادم ... گوش کن وزش ظلمت را میشنوی ؟ 
نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 ساعت 14:45 موضوع | لینک ثابت
دیروز ...
چقدر چشمهایت سرودنی است ...!
امروز ...
هر قدر میدوم در مرکز نگاهت حاشیه هم نشان نمیدهی .چقدر نگاهت گریز دارد ...!
فردا ...
من چشمهایم را بسته ام ، آیینه به آیینه اما پر از چشمهای توست .هوا را که نفس میکشم انگار بوی نگاه تو را میدهد ، من تو را نمیبینم !
چشمهایم در حسرت نگاه تو کور میشوند ...
نگاهت را از من نگیر ...
دوستت دارم !

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 ساعت 22:4 موضوع | لینک ثابت
دستانم را پر از گلهای نیلوفر می کنم
وبا قلبی لبریز از امید به دیدن تو می آیم
تا بگویم اولین باری که در چشمانت نگاه کردم
زندگی برایم معنای دیگری گرفت .
عزیزترین همراه !
هرگاه دیدی سنگ گریه می کند
و توانستی به آتش بوسه بزنی بدان
من هم می توانم فراموشت کنم .

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت
پاییز را دوست دارم چون فصل غم است
غم را دوست دارم چون اشک دل است
دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت
و با عشق تو را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
ولی دوستت دارم به جان کسی که دوستت دارد

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 ساعت 0:21 موضوع | لینک ثابت
قول بده که باز میگردی
اما هرگز این کار را نکن
من خو کرده ام به این همه انتظار
من خو کرده ام به این همه پرسه زدن در اسکله و ایستگاه
اگر باز گردی من چشم به راه چه کسی باید بمانم

نوشته شده توسط مریم و امیر در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 ساعت 0:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وای باران ، شيشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست. . .
اين وبلاگ رو مريم و امير تقديم ميکنند به همه ی کسانی که شيشه ی پنجره ی دلشو ن را با باران محبت ميشورند و هرگز دقيقه های عشق خود را با هيچ دقايق ديگری عوض نميکنند . . .
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY