تبليغاتX
دقایق عشق

دقایق عشق

يه دل ميتونه اسير باشه چون اون زمانی که اسيره واسش لذت بخشه و اون دقا يق همون دقا يق عشقه

دوستت دارم ...

دوستت دارم بيشتر از ديروووز...

 

كمتر از فردا ... 

 

اميرم تو را به خاطر وجود نازنينت و همه ي مهربونيات

 

دوستت دارم

 

دوستت دارم بهترينم...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت


تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم


تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

به خاطر عطر گل مریم دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت


 

 

مریم دوستت دارم


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت


بیا ...

بيا...بيا دو خط موازي نباشيم...

بيا و دلتنگي هايمان را با كوچ پرستو ها به دورترين نقطه ي

زمين پرواز دهيم ... بيا براي دستهاي هم ترانه بسراييم ودفترمان را پر از آواز قناري كنيم

كه گاهي دنيا مجالي براي مهرباني كردن نميدهد !

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت


چند روز پيش يه كتاب خوندم خيلي واسم جالب بود

 

به اسم كيماگر از پائولو كوئليو .مطمئنم اگه نخوندينش حداقل اسمشو شنيدين.

 

چند تا جمله ي خيلي جالب داشت اين كتاب واسم كه براتون منويسمش:

 

(هركه باشي و هر كار كني وقتي چيزي را از ته دل طلب كني از اين روست كه اين

 

خواسته در روح جهان متولد شده .اين ماموريت تو بر روي زمين است...)

 

(هنگامي كه آرزوي چيزي را داري سراسر كيهان همدست ميشود تا بتواني اين آرزو

 

را تحقق بخشي.)

 

( وقتي بخت با ما يار است بايد از آن استفاده كنيم و براي كمك كردن به او هر

 

كاري بكنيم همان طور كه او به ما كمك ميكند. نام اين كار اصل مساعد است

 

يا بخت تازه كارها...)

 

هرگز از آرزوهايت دست نكش ... از نشانه ها پيروي كن!

 

تحقق بخشيدن به آرزوي شخصي يگانه وظيفه ي آدميان است .همه چيز

 

تنها يك چيز است ...و آن رسيدن تو به افسانه ي شخصي ات ...

 

" از امیرم ممنونم به خاطر این کتاب "

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 22:50 موضوع | لینک ثابت


تولدددددددددددددددددددددددت مباااااااااااااارک

در بهار ...فروردين را دوست دارم چون موسم شكفتن توست...

 

و تو را دوست دارم چون وجودم به وجود توست...

 

به پاكي دلت قسم كه از تو دل نميكنم... كه تكيه گاه من تويي در اين بهار زندگي ....

 

خوب من ...چشمانت را براي زندگي ...پاهايت را براي همراهي و دلت را براي عاشقي ميخواهم...
 
يكي از بهترين اصوات زندگيم طنين تپشهاي قلب توست و قشنگترين روز زندگيم روز تولد

 توست...

با آمدنت بهترين و زيبا ترين سعادتها مهمان كلبه ي خوشبختي ام شد .تو را از آن

 

خدايي خواستم كه به رحمت بيكرانش ايمان دارم ...پس برايم بمان تا عشقم را نا ابد نثارت

كنم.

با هفت آسمون پر از گلاي ياس و ميخك

 

با صد تا سبد پر از عشق و اشتياق و پولك

 

يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك

 

فقط ميخواد بهت بگه اميرم تولدت مبارك...

 

روز تولد تو آسمان بارید ...اما باران نبود ...

 

اشک فرشتگان بود ...چون یکی از آنها کم شده بود ...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت


پيرمرد سنگ فروش...

پیرمرد نگاهی به دور و اطرافش کرد
لعنتی یه سنگ گرد و خوش دست هم گیر نمی آد
لا مذهب
.
آها این هم یه سنگ گرد و قلمبه ، چه به آدم چشمک می زنه.
نه بذار یه سبد دیگه هم سنگ جمع کنم . حاج اضغر می گفت : اونطرف تپه سنگهای خوش دستی پیدا می شه. نه سنگین ، نه سبک .
برم اونجا بهتره، یه سبد هم برای بچه ها پر می کنم .
امروز فروش زیاده و در ضمن ثوابش هم .
خوب دیگه بسه
.
اوهی الاغ عزیز -- صدای ممتد سوت های پیر مرد - بیا اینجا داره دیر می شه.
آی مردم بدوید . داره سنگا تمام می شه . هم ثواب دنیوی داره ، هم اخروی .
بدوید.
پیرمرد دستمال رو از جیبش در آورد و عرقهاشو پاک کرد . اره ، به این می گن یه کار حلال .
مردم کم کم جمع می شدن همه منتظر بودن . پیر مرد یه نگاه به سبد هاش کرد . و باز نعره زد بدوید تمام شد .
آقا پنج تا سنگ هم به من می دی ؟
اره عزیزم بیا برای شماها هم جمع کردم .
ببین مامانت نمی خواد ؟
یه نگاه به سمت مادر کرد .
با اشاره مادر پنج تا سنگ هم برای اون خرید.
دیگه وقتش شده بود ، چاله کن هم یه چاله یک متری حفر کرده بود .
ماشین کمیته رسید . پیر مرد گفت : به جمال محمدی صلوات ، لعنت بر هر چی آدم بی بته و بی پدره .
زن رو پیاده کردن و یک مامور زن اون را تا چاله همراهی کرد و هلش داد داخل چاله .
زن یه ناله کرد ، معلوم بود که به پاهاش آسیب دیده . چاله کن به طرفش امد و چاله رو پر کرد و خاک دور اون رو محکم کرد .
مامور از ماشین پیاده شد و یه کاغذ رو از جیبش در آورد .
به حکم شرع ، این زن به علت انجام کارهای خلاف شرع ، زنا و ایجاد مزاحمت برای خانوادهای محترم و به علت تقاضای مردم به سنگسار محکوم است .
پیرمرد دوباره فریاد زد : باز یه صلوات محمدی به سلامتی جناب سروان .
یه نگاه به ته سبد کرد و چند تا قلوه سنگ آخری هم خودش برداشت .
مامور با پرتاب اولین سنگ اجرای حکم رو اعلام کرد . و مردم هم شروع کردن .
در میون شور و شعف مردم دو صدا خیلی به گوش می رسید . یکی داد و فریاد بچه ها که با هم برای زدن سر متهمه کل گذاشته بودن و دیگری ، زجه ها و ناله های زن .
پنج دقیقه گذشت ، دیگه سنگها تمام شده بود .
باز پیر مرد فریاد زد : یه صلوات محمدی برای سلامتی خودتون و بعدش جمعیت رو شکافت و به طرف زن رفت و چند تا سنگ آخر رو هم زد و گفت : لعنت بر این این سلیته های فاحشه . خدا نسلشون رو از روی زمین برداره و دستهاشو به طرف آسمون برد و یه ذکری گفت و یه تف هم به طرف زن کرد و دوباره دولا دولا به طرف جاش برگشت .
مامور به طرف زن رفت و گفت آخرین وصیتت چیه ؟
زن که از درد می نالید ، سرش رو به طرف مامور کرد و گفت : پسرم رو می خوام ، احمد ، احمد.
مامور از جاش بلند شد و گفت : احمد کیه ؟ احمد کیه؟
بعد از چند لحظه یه پسر 13 - 14 ساله در حالیکه جلوی صورتش رو با دست گرفته بود و قطرات اشک از اون می چکید به سمت مامور امد .
احمد منم .
اها پس اون مادر جنده تویی ؟
برو ببین مادر فاحشه ات چه زری داره.
دیگه طاقت نیاورد به طرف مادرش رفت و روی خاک افتاد .
مادر ، مادر، از خاک بیرونت میارم ، تو رو به << خدا >> نمیر .
که ناگهان با لگد مامور نقش زمین شد.
پسره بی پدر ، گه خوردی اسم خدا رو پهلوی این لکاته آوردی . ایندفعه .....
احمد از جاش بلند شد و به طرف مادر رفت .
عزیزم احمد ، اون گمشده ای که دنبالش می گشتی اوناها ، و با دست به طرف پیر مرد اشاره کرد و فریاد زد :
اون پدرته ...


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت


happy valentine

سلام به تمام دوستان عزیز
این پست رو اصلا و ابدا واسه شماها نمیزارم :(:(
لازم دیدم که روز ولنتاین رو به مریم عزیزم تبریک بگم و این پست از اون سری پست هاست که صرفا و صرفا از برای مریم عزیزم در این مکان نهاده شده است .
مریم جونم امیدوارم که هزار دفعه دیگه هم به مدت هزار سال ولنتاین رو بهت تبریک بگم.
خیلی خیلی دوست دارم عزیزم عشق خودمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت


یک روز . . .

يك روز به شيدايی...در زلف تو آويزم
خود را چو فرو ریزم...با خاک درآمیزم
و گرنه من همان خاكم كه هستم
يك روز سر زلف ، بلوندت چينم بهر ، دل مسكينم
يك روز كه باشم مست...لايعقل و ترد و سست
يك روز ارس گردم...اطراف تو را گردم
كشتی‌ی شوم جاری....
از خاك برآرم تو...بر آب نشانم تو
دور از همه بيزاری
دريای خزر گردم...خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم...خواهی تو اگر جونم
يك روز بصر گردم...یک روز نظر گردم
پانصد سر سردرگم...ای وای
حبل المتين گيست...جمعاً به تو آويزيم
يك روز به شيدايی در زلف تو آويزم
يك روز دو چشمم خيس
يك روز دلم چون گيس آشفته و ريساريس
بردار دگر بردار...بردار به دارم زن
از روی پل فرديس
دريای خزر گردم...خواهی تو اگر جونم
صد سينه سپر گردم...خواهی تو اگر جونم
يك روز بصر گردم...یک روز نظر گردم
پانصد سر سردرگم...ای وای...ای وای...ای وای...
ای درد توام درمان...در بستر ناکامی...
ای یاد توام مونس...در گوشه تنهایی...
وی خاطره ات پونز...نوک تیز ته کفشم...این صندل رسوایی...
گرگی تو و میشم من...جمعاً به تو آویزیم...
آب است و سریش ام من...جمعاً به تو آویزیم...
اگزاز و دیازپامی...جز زلفت آرامی...
چون زلف تو نارامم...رسوا و پریشم من...
سشوار....سشوار...سشوار...
دريای خزر گردم...خواهی تو اگر جونم
صد سينه سپر گردم...خواهی تو اگر جونم
محصول هنر گردم...خواهی تو اگر جونم
يك روز بصر گردم...یک روز نظر گردم
پانصد سر سردرگم...ای وای...ای وای...ای وای


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 18:35 موضوع | لینک ثابت


بوی محرمش می آد ...

هرسال وقتي محرم مي اد... با خودم ميگم امسال ديگه آدم ميشم...

 

امسال ميشم هموني كه امام حسين دوسش داره و نگاه مهربونشو بهس ميندازه...

 

هموني كه امام حسين دست مهربونشو دراز ميكنه و بعد از چند بار زمين خوردن بلندش ميكنه ...

 

يا امام حسين ...

 

امسال محرمم مثل همه ي سالاي ديگه با باري سنگين تر از گناه اومدم...

 

روم نميشه بهت بگم اومدم عزا داري تو و خواهر و بچه هات تا حاجت بخوام آقا ...

 

ولي اومد تا سبك برگردم ...

 

ميخوام كوله پشتي گناهمو تو محرم امسال از رو دوشم

 

 با دستاي مهربونتون بگيرين و سبك برگردم ...

 

ولي تو رو به قمر بني هاشم قسمت ميدم ..

 

.يا امام حسن دست خالي برم نگردون ..

 

انشا الله خداي بزرگ توفيق بده به همه ي ما تا جزو عزاداران واقعي امام حسين(ع) باشيم.

 


 

نوشته شده توسط مریم و امیر در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت